وقتی در آینه می نگرید خودتان نیست که می بینید تقلید ساده لوحانه ای است در هیئت تقارنی خوف انگیز
 
قالب وبلاگ

دیروز بعد از مدت ها 2تا فیلم دیدم من زیاد فیلم نمی بینم خیلی هنر کنم 5شنبه ها برنامه آپارات رو نگاه میکنم اما به هیچ عنوان نمیذارم runway از دستم در برهنیشخند

 فیلم اول the way back واقعا زیبا بود فوق العاده بود به یادم انداخت نیرویی توی این دنیا وجود داره به نام امید چیزی وجود داره به نام آزادی و هدف که باید براش تا پای جون جنگید

فیلم دوم bad teacher بود واقعا افتضاح بودسبز درسته که من از فیلم های این مدلی بدم میاد ولی از این 1کی متنفر بودمسبز بی محتوا بود شرم آور بود که این همه سرمایه رو بذاری که چنین فیلم بی محتوایی تولید کنی البته از نظر من اینجوری بود خیلی ها هستن که دوس دارن ولی من از این نوع فیلم ها دوس ندارم

دیروز بابا بزرگم اومده بود خونمون من و خواهرم نمیریم خونشون من کلا 1بار رفتم خونه جدیدشون (من همیشه خونه ام خونه کسی نمیرم) در نتیجه اونا میان

نشسته بود توی دستش 1چیزی بود مشتش بسته بود ندیدم چیه گفت مینا بابا بی کاری ؟ گفتم آره گفت ناخون منو میگیری؟ گفتم باشه

توی مشتش ناخون گیر بودناراحت

بابا بزرگم سکته مغزی کرده درسته که مثل خیلی ها بی خیالی طی نکرده و با امید به درمانش ادامه داد و همین باعث شد که الان کنارمون باشه ولی بازم نمی تونه خودش ناخونشو بگیره ناراحتدل شکسته دلم شکست وقتی بهم گفت ناخونمو میگیری؟ اون بابا بزرگمه اون موقع تازه فهمیدم چقدر نسبت به بابا بزرگ ها و مامان بزرگ هام بی تفاوت بودم از خودم بدم اومد

 

[ ٢٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مینا ] [ نظرات () ]

نمیدونم خوشحالم یا ناراحتسوال

از اینکه امتحانام تموم شدن خوشحالم ولی از اینکه شاید مجبور شم ترم دیگه بیشتر از نصف درسا رو باز بخونم ناراحتمناراحت

در تمام عمرم هیچوقت آرزوی قبول شدن نداشتم همیشه خواستم20 شم اما الان فقط از خدا میخوام قبول شمگریه

خوشحالم چون از خدا خواسته بودم جدایی نادر از سیمین جایزه رو بگیره و خدا هم با هام همراهی کرد

وقتی شنیدم

a separation from iran

داشتم ذوق مرگ میشدم

قلبهوراقلب

خدایا شکرلبخندقلب

[ ٢٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مینا ] [ نظرات () ]

سلامناراحت

راستش حالم زیاد خوب نیست اامتحانامو بد دادم و امیدی ندارم به قبولی راستش اصلا حالشو ندارم درس بخونم مثل قدیما نیستم

امروز امتحان فیزیک داشتم تستی ها رو 1خاکی برسرم کردم ولی تشریحی ها ...گریه

بیخیال اصلا

2شنبه رفتم مراسم ختم هم کلاسی دوره دبستانم که دبیرستان هم با هم بودیم اولش باورم نشد وقتی رسیدم در خونشون هنوز تو عالم خودم بودم اما به محض ورودم دنیا رو سرم خراب شد خیال اونقدر گریه کردمکه نفسم بالا نمی اومد اسمش میاد گریه ام میگیره

حالم خوب نیست واسش دعا کنین از خدا بخوایید که هواشو داشته باشه

به زور شوهرش داده بودن تمام مدت با زجر و عذاب زندگی کرده بود من نمی دونستم همه بچه ها داشتن زار میزدن حتی بیشتر از فامیلاشون هنوز حرفاش تو ذهنمه حرکاتش خنده هاش

بیچاره مامانش حالش خیلی بد بود تا آخر روز حالم گرفته بود سردرد شدید داشتم

باورم نمیشه رفته تا وقتی عکسشو با نوار سیاه ندیدم باورم نشد هنور هضمش واسم سخته که رفته

حالم بدهگریه

خیلی بدگریه

[ ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مینا ] [ نظرات () ]

سلام عزیزای منلبخند

راستش امتحانام شروع شدن باید بشینم درسامو بخونم آخه از اول ترم چیزی نخوندم

بوووووسماچ

خداحافظ تا آخر بهمنماچقلب

[ ٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مینا ] [ نظرات () ]

امروز تولدمهقلب

من آخرین دختر پاییزمقلب

امسال تولدم متفاوت بود

امروز به خودم چلچراغ هدیه دادم و با عشق خوندمش دوووست دارم چلچراغقلب

کادوهامو هم گرفتم نیشخند

اصلا تنوع نداشت لبخندهمه بهم پول دادمچشمک

اما خاله جووون مثل همیشه متفاوت ظاهر شدو تنها عشق زندگیم رو بهم هدیه کرد 1کتاب خوب بهم دادقلبماچ

وقتی دیدمش گفتم چه خوب شد اون دفعه نخریدمشنیشخند

بابا واسم کیک تولد خریده بود وقتی اومد خونه من کیک رو دوس نداشتم اخه شکلاتی نبود اما خودش میگفت که با 1حرکت جانانه خریدتش اخه همین آخریش بودهسوالماچ

دستت درد نکنه باباییماچماچ

مهدیس واسه تولدم برام آهنگ تولد رو با ویلنش زدماچماچ

راستی دیروز موهامو کوتاه کوتاه کوتاه کردمنیشخند آماده رفتن به سربازی هستمنیشخند

دیگه چیزی یادم نیست که بنویسم

فقط میگم یلداتون مبارک

بووووووووووووووووووووس

[ ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مینا ] [ نظرات () ]

امروز 1نفر یادآوری کرد که چندوقت دیگه تولدمه از این روز متنفرم همیشه خدا همه عذاب های الهی رو روز تولد من نازل میکنه همین پارسال از صبح روز تولدم تا آخر هفته فقط گریه میکردم اینقدر گریه کردم که سردرد امونمو برید و چشمام داشت از حدقه میزد بیرون

از روز تولدم متنفرم

[ ٢٤ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مینا ] [ نظرات () ]

چندیست مکرر و ناخودآگاه صدایت می کنم و زمانی که به خود می آیم و به دنبال حکمت ندایم میگردم زمان متوقف می شود گویی زمین لحظه ای درنگ می کند و مرا به حال خود وامی گذارد که بیاندیشم در این لحظات گویی در خلسه ام و هیچ نمی دانم و نمی شنوم...

گاه گاهی با خود می اندیشم که چگونه از کاروانت جا افتادم و حال در تیه دنیا میدوم و کاه گل برسر میریزم و باز هم دستت به سویم نمی آید

برای رسیدن به تو بی راه آمدم که شاید زودتر به تو برسم ولی افسوس که در این تیه بی پایان جز جراحت دل چیزی به دست نیامد

 

p.s:اگه غلط املایی داشتم شرمنده املام خوب نیستلبخند

[ ٢٢ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مینا ] [ نظرات () ]

سلاملبخند

نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده یا نهسوال اما گاهی اوقات ادم هایی رو می بینیم که کاملا غریبه هستن و ما هیچ چیزی راجع بهشون نمیدونیم ولی از درون این احساس رو داریم که اون شخص رو می شناسیم و 1حس خوبی نسبت بهش داریم؟؟؟

خیلی عجیبه واسه من سوالتعجب

من این حسو نسبت به کسی دارم که ذره ای نمی شناسمشتعجبتعجبتعجب

p.s: فکر بد ممنوعنیشخند

[ ۱٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مینا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زاده بلندترین شب سالم در میان اشک های آسمان و اسیر معادلات ناپایانی که سالهاست برای یافتن مجهولات انسان ها را به بند خود کشیده اند
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب


فروش بک لینکطراحی سایتعکس